گلدان خالی با احتمال یک گل سرخ
لب ما شیار عطر خـــــــــاموشی بــــــاد
ملا نصر الدین از محله ای رد میشد که متوجه دعوای ۳ کودک شد. خدا اینگونه نعمت هایش را بین بندگانش تقسیم کرده ! هم پاییز و هم یلدا
همینجوری یهو یک فکرای مسخره و بدی به ذهنم میاد. چیزایی که اصلا به حال اون زمان ارتباطی نداره !
وقتی هم می خوام به موضوع خاصی فکر کنم هی روش نویز "مشکلات" میاد و منحرف میشم !
داستان روزگار ما خیلی گریه داره ٬ موندم تو کف صبر خدای امام دوازدهم
سرنوشت رنج زایی که هرچه با رنج مبارزه می کنم رنجی دیگر پیدا میشود
سرنوشت ما از اول ســـــــر نداشت ... فقط تا دلت بخواهد همه چی به انتها ختم میشد
سرنوشت ما همیشه ناکام است ... دعاهایم تا سقف بالا می رود و بر سرم کوبیده می شود
- پاستیل کاکل به سر ... وای ... وای ...
- منم ... منم ... مادرتون ... پاستیل آوردم براتون
- ای کسانی که ایمان آورده اید ... همانا ما در بهشت برای شما قصرهایی از پاستیل آماده کرده ایم
- و پرندگان روی اصحاب فیل پاستیل ریختند و فیل ها بخاطر پاستیل بهم پالنگی انداختند و آن قوم ستمکار نابود شد
انسان مظلوم ...
واسطه ای بین خدا و طبیعت
چه تلخ بود لمس این واقعیت که : دانستن ، توانستن نیست .
آگاهی شاید موجب تسکین موقت آلام شود ، ولی هیچ وقت موجب نجات نشده و نیست
علت را جویا شد و فهمید دعوا بر سر ۷ عدد گردو است. ملا پیشنهاد داد که او گردو ها را بین آن ۳ تقسیم کند و آنها هم پیشنهاد ملا را قبول کردند.
ملا از سه کودک پرسید : آیا مایلید این هفت گردو را بر اساس عدل الهی بین شما تقسیم کنم یا عدل انسانی ؟
کودکان به این اطمینان و ایمان که از خدا موجودی عادل تر وجود ندارد از ملا خواستند که با عدل الهی گردو ها رو تقسیم کند. ملا هم به خواسته آنها عمل کرد
۵ گردو را به یکی داد ۲ گردو را به دیگری و یک سیلی هم به نفر آخر زد.
قبل از اینکه آنها بخواهند اعتراض کنند ، ملا به راه افتاد و در راه زمزمه کنان به آنها گفت :
یه دکمه که بشه باهاش تنهایی رو خاموش روشن کرد
دکمه ای برای حس بوی بارون
دکمه ای برای حس کافی میکس های دم غروب
دکمه ای برای نقطه شدن و خالی از بار کلمات بودن
دکمه ای برای بی خیال بودن مثل خدا
دکمه ای برای مرگ و بوی خوب جهنم شلوغ
پاییز ... که همسان روح خاک گرفته من ٬ پرده اشکی چشمان رنگی اش را پوشانده ... رفت
پاییز ... همزاد تمام خواب های بدون تفسیرم ... همبستر غروب های بی رمق و نیمه جانم
پاییز ... تداعی کلاغ های شجاع و مترسک همچنان ایستاده در جالیز
یلدای دیگر که بیاید همه عاشقانه هایم از سقف اتاف آویزان می کنم و می خندم به منطق کهنه خستگی ها
جان می دهم به اممن یجیب های از سر ناتوانی ام
بغض می شوم در گلوی بت های نیمه برهنه ام
زخم می زنم به تار و پود نداشته هایی خالی از حسرت
دور می شوم از نگاه های بی جان خاطرات
همه برای تو
من
اینجا
بدون پاییز و یلدا زنده ام
